جستجو
جستجوی پیشرفته
English | فارسی | Urdu | Az | العربی
صفحه اصلی > مدیریت و معاونتها > معاونت پژوهش > همایشها و نشستها 


  چاپ        ارسال به دوست

نشست بررسی رابطه خاتمیت و امامت

نشست علمی و پژوهشی بررسی رابطه خاتمیت و امامت با سخنرانی حجج اسلام شریفی، هاشمی، صمیمی، فصیحی و صمدی 

 

مجري: جناب آقاي صميمي! لطفا در آغاز، مفهوم امامت و خاتميت را بيان كنيد؟

استاد صميمي: خاتميت از آغازين روزهاي رسالت پيامبر اسلام، وارد مباحث فكري و عقيدتي گرديد. اعلان نسخ شرايع آسماني پيشين از سوي پيامبر اسلام (ص) موجب بروز واكنش‌هاي فراواني از طرف يهود و نصارا و مكاتب فكري ديگر شد.

خاتميت در حقيقت، پايان رسالت و نبوت و شريعت است. ماكان محمّد ابا احد من رجالكم و لكن رسول الله و خاتم النبيين، پيامبر خانم انبياء است. بعد از او نبي‌اي نخواهد آمد. رسولي نخواهد آمد و شريعتي جز شريعت او نخواهد آمد.

خاتميت از نظر لغوي چه معنا دارد و ارتباط آن با معناي اصطلاحي آن چيست؟ خَتَمَ، يعني پايان دادن، يك مرحله را به حد اكمال رساندن، خَتَمْتُ الشّئ، يعني اين شئ را به پايان رساندم. بدين روي پيامبر را خاتم النبيين مي‌گويند. قراء مشهور عالم اسلامي اين كلمه را دو گونه قرائت كردند، بعضي‌، خاتَم النبيين و بعضي‌ خاتِم النبيين خواندند. خاتَم به معناي مهر و لاك شدن يك پرونده يا يك نامه را مي‌گويند، كه به اتمام رسيده شما يك نامه‌اي را مي‌نويسيد و ذيل آن نامه را مهر مي‌كنيد، يعني پايان اين نامه اين جاست و بعد از اين، ادامه ندارد. اما خاتِم يعني پايان دهنده، در اين صورت، خاتميت پيامبر، به معني اين است كه پيامبري بعد از او نخواهد آمد. خاتِم الرسل يعني پايان دهنده سلسله پيامبران الهي. اين دو معنا از واژه خاتميت، ارتباط بسيار تنگي با معناي اصطلاحي آن دارد. از نظر اصطلاحي، خاتميت به معناي پايان رسالت الهي، پايان شريعت و پايان نبوت است.

خاتميت چه ارتباطي با امامت دارد و معنا و مفهوم امامت چيست؟ امامت از نظر لغت از واژه امّ، يؤمّ، امّاً و اماماً گرفته شده است. برخي گفته‌اند: امام، مصدر است به معناي مفعول، يعني مأموم، يعني كسي كه به او اقتداء مي‌شود، بعضي اسم آلت لغوي، يعني ما يقصد به و ما يؤتم به، دانسته‌اند، امام يعني وسيله‌اي براي رسيدن به قصد. يعني وسيله براي رسيدن به مقصد. برخي گفته‌اند: امام، جمع «ام» است. ريشه چنين سخني اين است كه آن‌ها با توجه به آيه وجعلنا للمتقين اماما گفته‌اند: چون «نا» در «واجعلنا» جمع است، پس «امام» نيز در اين آيه بايد جمع باشد و اين به دليل متابعت از ضمير جمع، در آيه است. شهرت با قول اول و دوم است كه ضمير «نا» در «واجعلنا» را مفرد گرفته‌اند و دليل وجود آن را مجاز در آيه دانسته‌اند. ولي صاحب العين، در العين، جلد8 تأكيد كرده و گفته است كه همان دو معنا - به معناي مفعول يا اسم آلت - براي رسيدن به قصد، كفايت مي‌كند؛ يعني عامه لغويين اين را پذيرفته‌اند. در لغت معاني ديگري هم ذكر كرده‌اند. دهخدا گفته است كه به معناي راهبر، پيشرو، سوق دهنده و امثال آن است.

در اصطلاح سه تعريف از امامت صورت گرفته: يك تعريف عام، يك تعريف خاص است و يك تعريف اخص. تعريف عام اين است كه متكلمين گفته‌اند: الامامة رئاسة عامة في امور الدين و الدنيا لشخص من الاشخاص يعني امامت رياست عمومي است براي شئونات ديني و دنيوي مردم. در اين تعريف بسياري از شئون امامت فراموش شده است: اولا نيابتش از نبي فراموش شده. اين تعريف در ارشاد الطالبين، ص325 ذكر شده است. ولي مسائل ديگر در تعريف خاص آمده و تعريف را اين گونه لحاظ كرده‌اند: الامامه رئاسة عامة لشخص من الاشخاص في امور الدين و الدنيا نيابة عن النبي(ص) اين تعريف فاضل مقداد در شرح باب حادي عشرات است كه نيابت از نبي را براي شخص معيني ثابت كرده‌اند.

علامه طباطبايي در الميزان جلد1، صفحه 270 تا 282 در آيه اني جاعلك للناس اماماً مي‌گويد: الامامة هي هداية التي تقع بامر الله يعني امامت اولاً هدايت است، آن هدايتي كه به امر خدا صورت بگيرد. در اين تعريف مسائل مختلف لحاظ شده است: اولا، دايره امامت گسترش زيادي پيدا كرد الامامة هي هداية هدايت هم شامل تكوينيات مي‌شود هم شامل تشريعيات. الامامة هي هدايه التي تقع بامر الله هدايتي كه به امر خداوند است. انتساب ائمه را هم شامل مي‌شود، يعني امامان از جانب خدا منصوبند. نمايندگان برخي گروه‌هاي بسيار قدرتمند زمان جاهلي كه پس از جنگ‌ها و غزوات ايمان نياورده بودند خدمت پيامبر رسيدند. مسلمان‌ها تعجب كردند. آنان گفتند: به شرطي ايمان مي‌آوريم كه خلافت و وصايت و حكومت بعد از خود را به ما بدهي. پيامبر فرمود: اين در اختيار من نيست، اين چيزي است كه من قبل الله تعيين مي‌شود. خداوند خودش امام را نصب مي‌كند، من نمي‌توانم بدون دستور خداوند كسي را امارت يا حكومت يا وصايت بدهم، پس امامت به طور خلاصه عبارت است از هدايتي كه از طريق امر خداوند تبارك و تعالي صورت مي‌گيرد و در حقيقت همان نفس ايصال به مطلوب است؛ يعني امامت وسيله‌اي است كه انسان را به مطلوب مي‌رساند.

مجري: ماهيت نبوت وامامت چه تفاوتي با هم دارند يا به عبارت روشن‌تر اصطلاح امامت چه تفاوتي يا تمايزي با اصطلاح نبوت دارد؟

استاد صميمي: ما دو نوع نبي داريم: انبياء تشريعي و انبياء تبليغي. مراد از نبوت عام انبياء، تبليغي است. فرق نبي به طور مطلق با امام چيست؟ از جنبه‌هاي مختلف مي‌توان تفاوت‌ها را برشمرد. اولا، در نحوه انتساب است، نبي چه تبليغي باشد و چه تشريعي - كه رسول ناميده مي‌شود - در هر دو صورت با نصب مستقيم الهي است؛ يعني با وحي مأموريت خود را مستقيماً از جانب خداوند مي‌گيرد؛ خواه به صورت شريعت آسماني مستقل باشد يا تبليغ يك شريعتي كه منسوب به يكي از پيامبران اولوالعزم. در هر دو صورت نبي مستقيما از جانب خداوند منصوب مي‌شود، اما در مورد امامت، اين نحوه انتصاب، بالواسطه است، به واسطه پيامبر خاتم است. پيامبر خاتم از جانب خداوند مأمور شد: يا ايها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربّك و إن لم يفعل فما بلغت رسالته مستقيما به پيامبر دستور داده شد: «بلغ ما انزل اليك من ربّك» آن چه به تو نازل مي‌شد كه وسيله اكمال دين و اتمام نعمت و رضايت الهي به وجود اسلام است. آن را به مردم ابلاغ كن، اين جا پيامبر، واسطه است.

تفاوت ديگر در نحوه ارتباط نبي و امام با عالم غيب است. هر دو با عالم غيب مرتبط هستند؛ منتهي از نظر نحوه ارتباط، يكي بالواسطه است، يكي بدون واسطه، اما در نحوه ارتباط با عالم غيب هم به امام الهام مي‌شود، هم به نبي، وحي الهام مي‌شود. در مورد امام، وحي فقط حالت شنيدني دارد، امام فقط وحي را مي‌شنود، ولي نبي فرشته وحي را مي‌بيند، چه در خواب چه در بيداري. در روايتي آمده جبرئيل امين بر پيامبر گرامي اسلام نازل شد. معارفي از معارف الهي را به پيامبر رساند. اميرالمؤمنين علي (ع) هم نشسته بود. پيامبر، پس از اين كه جبرئيل مأموريت خود را انجام داد و رفت، به اميرالمومنين گفت: تو شنيدي؟ گفت: بلي، شنيدم. يعني آن حضرت پيام آسماني را شنيد، منتهي جبرئيل امين را نديد. تفاوت اين است كه انبياء از جانب خداوند مأمور به تبليغند، يا به تبليغ رسالت خود يا به تبليغ شريعت ديگري؛ ولي امام مأمور به تبليغ نيست، چون در زمان امام، مأموريت تبليغ، مأموريت امر به معروف و نهي از منكر، مأموريت انجام فرامين، نصيحت مردم، صلح دادن آن‌ها، راهنمايي، به دوش عامه مردم و علماي امت است. امام چه نقشي دارد؟ در صورت تبارز اختلاف بين علماي امت، امام، حكم شاخص را دارد؛ يعني شاخص مرزبندي حق و باطل است. علما كه اختلاف مي‌كنند به امام و احاديث امام و سنت امام رجوع مي‌كنند، آن چه موافق با سنت الهي و سنت ائمه بود را، حسن ختام قرار مي‌دهند؛ يعني امام را به عنوان شاخص قرار مي‌دهند و هيچ وقت امام پي‌گير تبليغ نيست؛ يعني خودش، بما هو امام، مأمور تبليغ باشد، بلكه نقش و شأن امام اين است: الامام كالكعبه يا الامام يؤتي و لايأتي امام كسي است كه مردم بايد به سوي او بشتابند، نه اين كه او دنبال مردم برود؛ همان طور كه در زمان علي (ع) وقتي مردم او را تحت فشار قرار دادند كه بايد زمامت اسلامي و مسلمين را به دست بگيرد، فرمود: حالا حجت بر من تمام شد. خود حضرت زمينه را فراهم نكردند چون او بما هو امام، مأمور نبود اين كار را انجام بدهد. بلكه مردم بايد. همان طور كه به سوي كعبه مي‌شتابند، به سوي او بشتابند.

مجري: البته از جهت اين كه يكي از علماي امت‌اند مي‌توانند تبليغ كنند.

استاد صميمي: بله، آن يك وظيفه عمومي به عنوان انسان است؛ از اين جهت وظيفه دارد تبليغ كند، اما از آن رو كه امام است وظيفه او بما هو امام، اين نيست كه برود تبليغ كند، بلكه به عنوان حافظ و نگهبان شريعت است.

مجري: آيا خاتميت دين نبي مكرم اسلام (ص) دليل هم دارد و به عبارت ديگر چرا دين ختم پيدا كرد و سر‌ّ آن چه بوده، چرا شريعت‌هاي ديگر به عنوان خاتم اديان معرفي نشدند يا باز هم عبارت ديگر چه اشكالي داشت كه هم چنان نبوت‌ها تداوم پيدا مي‌كردند؟

استاد فصيحي: با توجه به اين كه مسأله خاتميت نبي مكرم اسلام از ضروريات دين مقدس اسلام است و پذيرفته شده در نزد همه فرق است. من فقط اشاره‌اي به دليل خاتميت مي‌كنم و آن گاه به بحث فلسفه خاتميت و راز خاتميت مي‌پردازم. ذكر اين نكته لازم است كه ما ابتداءً دليل عقلي بر خاتميت نداريم؛ يعني عقل نمي‌تواند بگويد فلان پيامبر خاتم پيامبران و شريعت او خاتم شرايع است، البته بعد از اعلام خاتميت به وسيله نقل (آيات و روايات)، عقل مي‌تواند به تجزيه و تحليل آن بپردازد و حكم نقل را تاييد نمايد. بنابراين دليل خاتميت، تنها نقل (قرآن و حديث) است. در قرآن مجيد آيات مختلفي درباره خاتميت پيامبر اسلام وجود دارد كه از همه صريح‌تر و روشن‌تر آيه 40 سوره احزاب است: و ما كان محمد ابا احد من رجالكم و لكن رسول الله خاتم النبيين. اين آيه نص در خاتميت پيامبر بزرگوار اسلام است؛ هيچ كسي در اين كه اين آيه بر خاتميت دلالت مي‌كند و نص بر خاتميت پيامبر بزرگوار اسلام است، ترديد نكرده است؛ به جز برخي فرقه‌هاي منحرف و بسيار گمنام، مثل بهائيت و قادياني‌ها و مانند آنان. آنان گفته‌اند: اين آيه دليل بر ختم نبوت است، اما دليل بر ختم رسالت نيست؛ خلاصه جواب اين شبهه اين است كه به لحاظ مصداقي و موردي، نبي اعم از رسول است و اگر در جايي اعم سلب بشود، اخص هم سلب مي‌شود.

خوب است يكي دو حديث در رابطه با خاتميت پيامبر بزرگوار اسلام يكي از منابع شيعي و يكي از منابع اهل سنت نقل كنم. حديث منزلت هم در منابع اهل سنت و هم در منابع روايي شيعه وجود دارد. پيامبر عظيم الشأن اسلام خطاب به اميرالمؤمنين علي (ع) فرمود: يا علي! انت مني بمنزلة هارون من موسي إلا أنّه لا نبي بعدي يعني همان گونه كه حضرت موسي در ميان بني اسرائيل نبود و هارون جانشين او بود تو هم جانشين من هستي، تنها يك تفاوت ميان تو و هارون وجود دارد و آن اين كه هارون پيامبر بود، ولي تو پيامبر نمي‌باشي؛ زيرا پس از من پيامبري نخواهد آمد.

اين حديث، صريح در خاتميت است و حديث ديگر، ظاهراً در منابع شيعي نقل نشده، تنها در منابع اهل سنت و از جمله صحيح بخاري و صحيح مسلم نقل شده است.

قال رسول الله (ص) : انّ مثلي و مثل الانبياء من قبلي كمثل رجل بني بيتاً فاحسنه اجمله الاموضع لبنة من زاوية فجعل الناس يطوفون به و يعجبون له و يقولون هلّا وضعت هذا للبنة فانا اللبنة و انا خاتم النبيين (ص).

رسول خدا (ص) فرمود: مثل من و مثل پيامبران پيش از من مانند اين است كه كسي خانه زيبا و كامل بسازد اما آجر يك گوشه آن را كار نگذارد كساني كه وارد آن خانه مي‌شوند از همه جهت نظرشان جلب مي‌شود، فقط مي‌پرسند چرا آجر اين گوشه كار گذاشته نشده است. همان گونه كه آن آجر آخرين خشت تكميل كننده آن خانه زيبا است من هم آخرين پيامبر الاهي هستم كه نبوت به وسيله من تكميل و ختم مي‌شود. من آن خشت آخرين و پايان بخش پيامبران هستم.

بخاري در صحيح خودش، و هم مسلم اين حديث را نقل كرده است. طبق اين حديث پيامبر عظيم الشأن، كل سلسله انبياء را به يك ساختمان بسيار زيبا تشبيه كرده است كه كارهايش تكميل شده، فقط جاي يك آجر خالي مانده و پيامبراسلام در واقع همان خلاء را پر كرده است.

در رابطه با فلسفه خاتميت ديدگاه‌هايي از سوي متفكرين اسلامي مانند مرحوم علامه اقبال لاهوري، مرحوم علامه شهيد مطهري و ديگران مطرح شده است. گفتني است كه در آيات، روايات و منابع اسلامي، به صراحت به فلسفه خاتميت اشاره نشده است؛ گرچند از آيه اكمال و حديث ياد شده فلسفه خاتميت را مي‌توان استنباط كرد. فلسفه خاتميت، كمال دين و شريعت اسلام است.

اگر بخواهيم به راز خاتميت پي ببريم بايد به فلسفه بعثت انبياء مراجعه كنيم. چرا نبوت‌ها يكي پس از ديگري تجديد مي‌شد، بعد از مرحله‌اي شريعت نسخ مي‌شد و شريعت ديگري مي‌آمد؟ زيرا شرايع گذشته از جامعيت لازم و كافي برخوردار نبودند. مثلاً شريعت حضرت نوح (علي نبينا و آله و عليه السلام) فقط جواب‌گوي نيازهاي مردم زمان خودش بوده، ديگر نمي‌توانست پاسخ‌گوي نيازهاي مردم بعد از زمان خود باشد، اما شريعت اسلام (قانون اساسي مسلمانان) از جامعيت و نيرويي برخوردار است كه تا پايان تاريخ بشر و تا قيامت جواب‌گوي نيازهاي بشر است. گذشته از آن، اهل البيت (ع) از اين شريعت جامع و كامل و كافي و شافي به نحو احسن و معصومانه پاسداري مي‌كنند، محافظت مي‌كنند و در قدم سوم اين شريعت با اين خصوصيات و ويژگي‌ها از طرف خداوند به نص آيه، تضمين شده كه دست خوش تحريف قرار نمي‌گيرد، پس با توجه به جامعيت دين و شريعت اسلام و با توجه به اين كه كساني بعد از پيغمبر اسلام خواهند آمد كه از اين شريعت محافظت كنند و براي مردم ابلاغ و تبيين نمايند و از طرف ديگر، اين شريعت از تحريف مصون است و تضمين شده‌ است و خداوند ضمانت كرده، ديگر نيازي به شريعتي جديد و نبوت جديد نيست.

مجري:‌ روشن گرديد كه بحث خاتميت، از ضروريات اسلام است و عموم مسلمان‌ها بر آن اتفاق دارند. از يك طرف، خاتميت مورد اتفاق و از ضروريات اسلام است و از طرف ديگر، امامت، سنگ بناي تشيع و از ضروريات مذهب به شمار مي‌آيد. اين دو چه رابطه‌‌ا‌ي دارند؟ آيا اعتقاد به امامت، با پذيرش خاتميت، تعارضي ندارند؟

استاد صمدي:‌ اين پرسش شايد مهم‌ترين و اساسي‌ترين پرسش در رابطه با موضوع بحث ما باشد، با توجه به كمي وقت، مي‌كوشم به اختصار پاسخ دهم.

اساسا خاتميت پيامبر اعظم (ص) جز درجة تكامل يافته و مرحله نهايي روند تكاملي اديان چيز ديگري نيست؛ به لحاظ اين كه جوهر اديان چه در ادوار گذشته و چه در اسلام يك چيز است و آن جريان «توحيد» است. اديان توحيدي با توجه به ظرفيت‌ها و استعداد بشر در طول تاريخ بنا به اقتضائات زمان متكامل‌تر شده كه مرحله نهايي آن را در دين مقدس اسلام كه دين خاتم است مشاهده مي‌كنيم. رابطه امامت و خاتميت از نوع رابطه تلازمي بين دو امر است و به تعبير قرآني رابطه ميان موضوع خاتميت پيامبر اعظم و امامت ائمه(ع) رابطه‌اي تكميلي و تضميني است.

اساسا تا زماني كه اهداف پيامبر اعظم (ص) و برنامه‌ها و گستره دين پيامبر را نفهميم، نمي‌توانيم ابعاد اين ضرورت و اين پيوند را به خوبي درك كنيم و به عمق آن پي‌ببريم. گستره يك دين را نيز از خود آن دين، جامعيت آن دين، و خصوصيات آن دين بايد شناخت.

دين پيامبر خاتم (ص) ديني است جامع، جهاني، فراگير و ابدي. قرآن مي‌فرمايد: وما ارسلناك إلا كافةً للناس و يا تعابيري مثل نذيرا للعالمين اين گونه تعبير، در مورد هيچ كدام از انبياي گذشته نيست؛

بنابراين از نظر قلمرو زماني و جغرافيايي، دين پيامبر اكرم فرا زماني و فرا مكاني است. از سويي ديگر، اهداف اين دين و ايده‌‌آل‌هاي آن، دقيقا همان اهداف و ايده‌آل‌هاي مورد انتظار بشر در طول تاريخ است و اصلا فرض خاتميت بر اين اساس است كه آن دين بايستي به گونه‌اي باشد كه تمامي ايده‌ها و ايده‌آل‌هاي بشريت را پاسخ‌گو باشند و إلا اين دين نمي‌تواند دين جاودانه و دين خاتم باشد. اهداف دين خاتم وبعثت همه پيامبران همان اهداف خلقت است؛ هدف خلقت اين است و ما خلقت الجن و الانس إلا ليعبدون هدف خلقت و غايت خلقت، رشد و تكامل و بلوغ انسان به كمالات شايسته انساني است؛ در دين پيامبر اكرم دقيقا تمامي آن فاكتورهاي مورد نظر براي رشد و تكامل بشريت تعبيه شده است؛ لذا اين دين، هميشه پويا، زنده، جاودانه و ماندگار است.
بنابراين بايستي به اين فاكتورها توجه بكنيم تا به رابطه و تلازم امامت و خاتميت پي ببريم. بدين منظور مي‌بايد به قلمرو و گستره دين خاتم از نظر زمان و مكان توجه بكنيم؛ گستره دين اسلام، جهاني و ابدي است. اهدافش نيز همان فاكتورها و ايده‌هايي است كه مورد انتظار بشر در طول تاريخ و آينده است، برنامه‌ها و راهكارهاي اجرائي اين دين، دقيقا متناسب با اين اهداف است؛ بنابراين چنين ديني مي‌تواند، دين خاتم، ماندگار، نهايي و رسمي براي هميشه باشد.

در اين ساختار، موضوع امامت چه جايگاهي خواهد داشت؟

اين دين با اين خصوصيات، بدون امامت نمي‌‌تواند تحقق پيدا كند؛ حضرت استاد آيت الله جوادي آملي مي‌فرمود: شما هر پيغمبر را بزرگي و كوچكي‌اش را از دينش بفهميد، از كتابش و از اهدافش.

درست است كه پيامبر اكرم بنيانگذار دين و باني و مؤسس اين دين و شريعت بوده، اما تحقق عملي اين دين و بسط و گسترش آن در زمان رسول خاتم (ص) جامه عمل نپوشيده. اين جاست كه مسأله ضرورت وصايت و امامت مطرح است و به تعبير ديگر در واقع جريان امامت جز قالب اجرايي كامل و تمام‌نماي دين خاتم چيز ديگري نيست و ائمه اثني عشر، مأموريتي جز تحقق كامل اهداف بعثت ندارند؛ همان اهدافي كه براي بعثت مطرح است: ليظهره علي الدين كله و لو كره المشركون تحقق همان اهداف بر عهده امامت است كه البته مراد از امامت، امامتي است كه در درون آن مسأله مهدويت تعبيه شده است. از اين جهت، امامت و مهدويت، قالب اجرايي و تبلور عيني اهداف بعثت پيامبر خاتم است.

مجري: ممكن است سؤال بشود كه شما كه قائل‌ايد اين دين اين‌قدر ظرفيت واقعي دارد، الان در عصر غيبت علماء اجتهاد مي‌كنند و عقل بشر بعضي از معضلات را حل مي‌كند، آيا نمي‌توان گفت دين، ختم پيدا كرده و ما به امامي نياز نداريم، بلكه به وسيله عقل خود بشر و اجتهاد علما، اين دين تكميل وگسترش پيدا مي‌كرد.

استاد صمدي: پاسخ منفي است. بايستي ثابت بشود جانشين و وصي پيامبر، دقيقا مشابه پيامبر باشد. در دوران غيبت اگر ما از امام معصوم، صرف نظر كنيم، با علماي عادي نمي‌توان اين اهداف و اين ايده‌ها را تحقق بخشيد. قرآن درباره هدف بعثت مي‌گويد: رسول خاتم را فرستاديم با اين دين، با اين ابزار و با اين راهكارها به بشريت هديه داديم براي چه؟ تا اين دين در سراسر جهان تحقق كامل پيدا كند: ليظهره علي الدين كله. در سوره مباركه نور آيه 55 مي‌فرمايد: وَعَدَ اللّهُ الَّذينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ لَيَسْتَخْلِفَنَّهُمْ فِي اْلأَرْضِ كَمَا اسْتَخْلَفَ الَّذينَ مِنْ قَبْلِهِمْ اين جمله‌اش مورد استشهاد من است: وَ لَيُمَكِّنَنَّ لَهُمْ دينَهُمُ الَّذِي ارْتَضى لَهُمْ وَ لَيُبَدِّلَنَّهُمْ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِمْ أَمْنًا يَعْبُدُونَني لا يُشْرِكُونَ بي شَيْئًا يعني اين دين را با آن هدف فرستاديم، ولي كجا اين تحقق عملي پيدا مي‌كند؟ در عصر ظهور.

تجربيات بشر، عقل بشر، دستاوردهاي علم و پيشرفت بشر، همه، دستاوردهاي مباركي را به همراه دارد، اما آن هدف جامعه توحيدي خالص كه در آن جامعه فضائل انساني حكم فرما بشود امكان ندارد، مگر اين كه رهبري معصوم در رأس حكومت باشد، لذا در همين آيه مي‌گويد: يعبدونني لايشركون بي شيئا. آن امنيت مطلق و آن عبوديت مطلق و آن رهايي بشريت از همه قيد و بندها فقط در عصر ظهور تحقق پيدا مي‌كند. از ديدگاه عقلي نيز، بدون تفسير معصومانه از دين، بدون نظارت رهبري معصوم، به هر نحوي كه به عقل بشر و تجربه و دستاوردهاي علم بشر تكيه كنيم، بالاخره يك جايي مي‌لنگد و هر جا بلنگد به آن هدف نهايي نمي‌رسد.از اين‌رو پيوند مسأله امامت و خاتميت ناگسستني و ضروري است.

مجري: شبهه شده است: شما شيعيان اوصافي را براي امامان خودتان بيان مي‌كنيد كه اين اوصاف دقيقا همان اوصافي است كه براي پيغمبران ثابت است. شما تنها كاري كه كرديد اسمش را عوض كرديد. گفتيد كه اين امام ما نبي نيست، ولي واقعا اوصافي كه برايش نقل مي‌كنيد همان اوصاف نبوت است. از جمله اين كه شما قائل به اين هستيد كه امامان شيعه با عالم غيب ارتباط دارند. امامان شيعه حق تشريع دارند. امامان شيعه داراي عصمت هستند. امامان شيعه، قول و سخن و رفتارشان حجيت دارد. اين اوصاف همان چيزهايي است كه ما از پيغمبر انتظار داريم. در حقيقت با اين كار ختم نبوت را منكر شديد. امامان شما در حقيقت همان انبياء هستند كه ادامه پيدا كردند. مي‌خواستم اين شبهه را به اختصار دوستان جوابش را بدهند.

استاد فصيحي:‌ قبل از پرداختن به اين پرسش مهم و چالش برانگيز در تأييد وتكميل فرمايش جناب آقاي صمدي، عرض مي‌كنم سؤالي كه جناب آقاي هاشمي فرمودند، نه تنها در ارتباط با مسأله مهدويت و امام معصوم كه در رابطه با خود بعثت پيامبر هم مطرح بوده است. عده‌اي مي‌گفتند: ما نيازي به پيغمبر نداريم. اين شبهه به شبهه براهين در كتاب‌هاي كلامي قديم معروف است از جمله در كشف المراد. اين شبهه چنين است: آن چيزي كه پيغمبران مي‌آورند از دو حال خارج نيستند، يا مطابق با عقل است يعني عقل آنها را مي‌فهمد و درك مي‌كند يا خردگريز است، خردپسند مورد تأييد عقل نيست. پس اگر اولي باشد نياز به او نيست. اگر دومي باشد پذيرفتني نيست؛ زيرا مخالفت با عقل است در پاسخ بايد گفت: پيغمبران آن چه كه مي‌آورند مطابق با عقل است. منتهي عقل همه چيز را درنمي‌يابد و درك نمي‌كند مثلا روزه گرفتن در روز آخر ماه مبارك رمضان واجب، اما روز اول شوال (عيد فطر) حرام است. بين آخر ماه مبارك رمضان و اول شوال از لحاظ عقلي فرقي نيست. پاي عقل در بسياري از مسايل مي‌لنگد. پس بنابراين عقل و نقل بايد در كنار هم باشند.

سؤالي كه فرموديد اخيرا مطرح شده و در بعضي از سخنراني‌ها توسط برخي از روشنفكران ديني در كشورهاي خارجي در محفل دانشجويي مطرح شده و همين طور در سايت‌هاي اينترنتي بسيار بازتاب داشته است. و آن اين كه از يك سو شيعه خاتميت قائل به هست. خاتميت معني‌اش اين است كه ديگر شريعتي نخواهد آمد، همان طوري كه مي‌گوييم نبي‌اي نخواهد آمد و رسولي نخواهد آمد، شريعتي هم نخواهد آمد، ولي شيعيان درباره اهل بيت(ع) و پيشوايان ديني خودشان ديدگاهي دارند كه اين ديدگاه با خاتميت تعارض دارند؛ يعني شيعيان براي امامان معصوم خود حق تشريع قائلند.

مستشكل به عبارات برخي از بزرگان از جمله مرحوم خوانساري در كتاب مائده سماويه استناد كرده است كه اين انتسابشان هم درست نيست. اين اشكال و شبهه در واقع سرابي بيش نيست و هيچ جايگاهي ندارد. اكثر شيعيان ـ إلا شذّ و نَدر ـ قائلند كه ائمه معصومين (ع) با اين كه معصومند و از علم لدني برخوردارند با اين كه ملهمند با اين كه محدث هستند با اين كه ميراث‌دار پيامبر عظيم الشأن اسلام‌اند، با توجه به همه اين فضائل با همه اين ويژگي‌ها و خصوصيات، شارع نيستند و حق تشريع ندارند، البته اين كه اهل‌بيت عصمت و طهارت (ع) و پيشوايان معصوم حق تشريع ندارند، خداي نخواسته به معناي تنقيص اين ها نيست، چرا حق تشريع ندارند با توجه به برخي از آيات قران كريم از جمله آيه اكمال كه در سوره مائده آيه سوم مطرح شده است اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتي و رضيت لكم الاسلام ديناً و با توجه به همان عرايضي كه در رابطه با فلسفه و رمز و راز خاتميت بحث شد دين اسلام يك دين كامل است، يك دين جامع است، ديني جهاني و جاوداني و جهان شمول است، يعني چه؟ يعني همه چيزهايي كه براي بشر و براي سعادت بشر تا پايان تاريخ بشر مفيد است و مهم در كتاب وجود دارد، همه چيز در كتاب هست، در قران مجيد هست، اگر همه چيز در قرآن وجود دارد، اگر همه چيز در سنت وجود دارد، ديگر چيزي نمانده كه اهل البيت عصمت و طهارت (ع) آن‌ها را تشريع كنند و يك قانون جديد را يعني يك اصل كلي و يك قانون كلي را جعل نمايند؛ گر چه در جزئيات ممكن است از باب ولايت و مانند آن، برخي احكام را جعل نمايند. در كتاب‌هاي روايي معتبر از جمله اصول كافي وارد شده است. حتي در مورد خود پيامبر عظيم‌الشأن اسلام هم از تشريع بسيار صحبت نشده است، فقط چند مورد بيان شده ـ تقريبا ده مورد ـ ذكر شده كه پيامبر اسلام در اين‌جا تشريع كرد و خدا هم براي تعظيم شأن پيامبر و براي نشان دادن جايگاه و مقام پيامبر اين‌ها را امضاء كرد. از جمله مثلا در مورد پيغمبر كه خداوند در اول، روزه ماه مبارك رمضان را واجب كرده بود، پيغمبر روزه ماه شعبان و سه روز از هر ماه را را مستحب كرد. خداوند نمازهاي يوميه را ده ركعت واجب كرده. هر كدامش دو ركعتي، دو ركعتي بود، اما پيغمبر آمد، دو مغرب اضافه كرد.

مجري: موارد ديگر مگر تشريع پيامبر نبوده؟

استاد فصيحي: خيلي نه، با توجه به آيات و رواياتي كه وجود دارد، پيامبر تشريع نكرد، فقط تبيين كرده است. لذا در بسياري از آيات از تبيين صحبت شده است؛ مانند آيه 44 سوره نحل إنّا انزلنا إليك الذكر لتبين للناس ما نُزّل إليهم و لعلّكم يتفكرون.

با توجه به جامعيت كتاب و سنت، به نظر مي‌رسد كه ديگر به تشريع جديد نياز نيست؛ يعني چيزي از حلال وحرام باقي نمانده است تا اهل البيت (ع) آن‌ها را تشريع نمايند ؛ با توجه به آيه اكمال، دين، اصولاً و فروعاً تكميل شد. اگر دين تكميل نمي‌شد خاتميت معنا نداشت البته در برخي روايات، از تفويض به ائمه (ع) صحبت شده كه بحثي مشكل است و در اين كه چه چيز به ائمه (ع) تفويض شده است، دوستان محترم را به «مرآت العقول» علامه مجلسي، ج3، ص141-155 و «مائده سماويه» آقا رضي خوانساري، ص202 -207 و «انوارالفقاهه» آيت الله مكارم شيرازي، ج1، ص561-586 ارجاع مي‌دهم.

مجري: ائمه مسائل مستحدثه زمان خود را چگونه پاسخ مي‌دادند؟

استاد فصيحي: ائمه با توجه به اصول وكلياتي كه در كتاب و سنت پيغمبر وجود داشت سؤالات را پاسخ مي‌دادند. بحث از اجتهاد نيست، از قرآن استنطاق مي‌كردند و خودشان علم لدني داشتند، نه اين كه اجتهاد مصطلح واستنباطي كه ما در مورد فقهاء و مجتهدين غيرمعصوم مطرح است بعد از زمان غيبت. در مورد امامان معصوم بحث اجتهاد و استنباط مطرح نبوده. خودشان با همان علم لدني، كتاب را مي‌فهميدند؛ يعني همه چيز در كتاب و سنت وجود دارد، ولي آدم‌هاي عادي و انسان‌هاي معمولي يارايي و توانايي فهم آن را ندارند. آنان تنها كساني‌اند كه قرآن را آن‌گونه كه هست و با تمام بطوني كه دارد درك مي‌كنند.

مجري: يعني به اينها الهام مي‌شده؟

استاد فصيحي: نه، اين طور نبود كه چيزي كه در كتاب و سنت و پيامبر ريشه نداشت به آنان الهام شود، بلكه آن چيزهايي بر آنان الهام مي‌شد ريشه در كتاب و سنت داشته يا اصلا خودشان در كتاب و سنت بودند، ولي پيغمبر فرصت تبيين و بيان آن‌ها را پيدا نكرده بود. چهارچوب همان چهارچوب است. «عن ابي عبدالله قال إن الله تبارك و تعالي انزل في القرآن تبيان كل شئ حتي والله ما ترك الله شيئا يحتاج اليه العبادُ حتي لايستطيعَ عبد يقول لو كان هذا انزل في القرآن إلا وقد انزله الله فيه»؛ هيچ چيزي پيدا نمي‌شود مگر اين‌كه در قرآن وجود دارد. هيچ بنده‌اي نيست كه آرزو كند كاش همه چيز در قرآن بود مگر اين كه همان چيز در قرآن وجود دارد. قرآن تبيان كل شئ است، البته حالا ممكن است سؤال بشود مراد از كل شئ چيست؟ چرا مطلق آمده است.

مرحوم علامه طباطبائي در الميزان بحث كرده كه مراد از كل شئ چيزهايي است كه مربوط به هدايت مي‌شود. اگر دوستان در كتاب «اصول كافي» جلد يك، كتاب «الحجه» و كتاب «الفضل العلم باب الرد الي الكتاب و السنه و أنّه ليس شئ من الحلال و الحرام وجميع ما يحتاج الناس اليه الا و قد جاء فيه كتابٌ و سنةٌ» ملاحظه بفرمايند و در روايات دقت و تأمل نمايند متوجه خواهند شد كه همه چيز در كتاب و سنت هست و ريشه در آن‌ها دارد.

ممكن است مردم عادي به آن‌ها دست پيدا نكند. امام صادق (ع) فرمود: ما من امر يختلف فيه اثنان الّا و له اصل في كتاب الله عزوجل و لكن لاتبلغه عقول الرجال. يا در روايت ديگر امام باقر (ع) فرمود: انّ الله لم يدع شيئا يحتاج اليه الامة الا في كتابه و بينه لرسوله ... با توجه به امثال اين روايت‌ها ديگر مجالي براي تشريع باقي نمي‌ماند تا اهل البيت (ع) دست به امر تشريع بزنند.

بنابراين اهل البيت شارع نمي‌باشند؛ در نتيجه خاتميت با امامت امام معصوم تعارض ندارد، بلكه ملائمت دارد، يعني ميان خاتميت و امامت رابطه و ملازمه برقرار است؛ زيرا بدون امامت امام معصوم دين ناقص نمي‌تواند دين خاتم باشد. از طرف ديگر، بدون امام معصوم، دين و شريعت مورد تحريف قرار مي‌گيرد.

مجري: جناب استاد فصيحي! درباره مصادر علوم اهل البيت (ع) از جامعه و مانند آن سخن گفته شده كه غير از سنت‌اند و ما در دسترس نداريم. روايت‌هايي را مي‌ديدم به اين مضامين كه هيچ حلال و حرامي كه اهل البيت (ع) مي‌فرمودند نيست، مگر اين‌كه در آن كتاب جامع هست؛ حتي اين‌كه مثلا به اندازه خراشيدن صورت اگر باشد.

استاد فصيحي: برخي از علوم اهل البيت در گفتار پيغمبر ريشه دارد. خيلي از احاديث وقتي معصومين (ع) نقل مي‌كند، سرانجام سلسله سند به پيامبر مي‌رسد. مثلا امام صادق (ع) از پدرش نقل مي‌كند، پدرش از پدرش، تا اين كه برسد به پيغمبر. به اصطلاح، احاديث، معنعن است؛ اين‌گونه احاديث زياد است.

برخي از علوم اهل البيت، نشأت گرفته از همان كتاب معروف «جفر و جامعه» است كه امام علي (ع) نوشته است. آن‌چه كه پيغمبر مي‌فرمود و امام علي (ع) براساس اين كتاب مي‌تواند هر آنچيزي كه تا پايان تاريخ مورد نياز باشد براي مردم بازگو نمايد؛ زيرا همه چيز در اين كتاب وجود دارد. همان‌طور كه فرموديد حتي يك خشي اگر به كسي وارد بشود، حكم و ديه‌اش در اين كتاب وجود دارد. اين كتاب اكنون نزد امام زمان (عج) است؛ يعني غير از اين منابع موجود، از اهل البيت (ع)، از طريق الهام و تحديث، علومي را دريافت مي‌كردند كه به دست ما نرسيده و بسياري از پاسخ‌گويي‌هايشان از طريق آن‌ها بوده، مثل همين «جامعه» و «صحيفه» حضرت فاطمه (س) علّم رسول رسول الله (ص) علياً الف باب يفتح من كل الف باب.

استاد شريفي: آقاي صميمي بحثي را كه مي‌خواستند مطرح كنند، معنا شناسي خاتميت و امامت بود و اين بحث را هم به زيبايي ارائه دادند اما در ضمن فرمودند كه بحث خاتميت از نخستين روزهاي اسلام و بعد از پيامبر وارد فضاي فكري و عقيدتي مسلمانان شد. اين را مي‌خواهم تصحيح كنم. تا جايي كه بنده مطالعه كردم و اطلاع دارم بحث خاتميت هيچ‌گاه، جز در سده‌هاي اخير، وارد بحث‌هاي عقيدتي و فكري انديشمندان اسلامي نشد، ولو اين‌كه اصل خاتميت هم‌چنان كه فرمودند همه مسلمانان به آنان اعتقاد داشتند. هركس اسلام مي‌آورد از همان روز اول به پيامبر به عنوان خاتم النبيين، اسلام مي‌آورد و هر كس هم كه اكنون اسلام را در دنيا مي‌شناسد، به عنوان دين پاياني مي‌شناسد. اين ويژگي اسلام از همان روز اول بوده، ولي اصل مسأله به عنوان يك مسأله كلامي، عقيدتي و فلسفي در كتاب‌هاي كلامي ما مطرح نبوده؛ واقعا هيچ يك از متكلمين ما از قبل، اين را مطرح نكردند.

استاد صميمي: عرض كردم بحث خاتميت از مباحثي است كه از آغازين روزهاي بعثت نبي گرامي اسلام وارد فضاي فكري جامعه بشري آن روز شد. عكس‌العمل يهود و نصاري را كه من بيان كردم به اين دليل بود، نه اين‌كه مسلمانان در بحث خاتميت شبهه‌اي داشته باشند، بلكه اين عكس‌العمل‌ها از طرف يهوديان و نصاري به وجود آمد كه پيامبر پاسخ مي‌دادند و حتي جلساتي برگزار مي‌كردند. منظور من در قبال اديان ديگر بود و إلا مسلمانان اين را قدر متيقن مي‌دانستند.

استاد شريفي: من نمي‌خواستم نقد كنم، مي‌خواستم آن را تكميل كنم و بگوييم تاريخچه خاتميت به اين شكل، در كتاب‌هاي كلامي شيعه و سني هرگز ديده نشده است. امامت و نبوت، مفصل در كتاب‌هاي كلامي بحث شده است. ولي خاتميت، هرگز. اولين كسي كه در عالم اسلام اين مسأله را به ميان كشيد مرحوم علامه محمد اقبال لاهوري بود. بعد هم يك عده همان تحليل را در ايران پذيرفته‌اند و عده‌اي نقد كردند. اما در لابه‌لاي كتاب‌هاي عارفان بحث‌هايي در رابطه با خاتميت مطرح بوده، بعنوان مثال اين جمله مشهور از عرفا كه الخاتم من ختم مراتب و عصرها حتي فلسفه خاتميت بيان مي‌كند كه كسي مي‌تواند خاتم انبياء باشد كه همه مراتب وجودي را طي كرده باشد و در بيان يكي از اين دوستان عزيز بود كه گفته كسي مي‌تواند خاتم باشد كه همه مراتب وجودي را طي كرده باشد. اين بحث‌ها اما مستقل و مفصل نبوده. جناب آقاي فصيحي فرمودند كه جز بعضي از فرق اسلامي، فرقي كه در عالم اسلام بوده همه تقريبا خاتميت را قبول دارند. جز بعضي از فرقه‌ها دو تا فرقه‌ را نام بردند. البته الان هيچ كس بهائيت آن را به عنوان فرقه اسلامي نمي‌شناسد، ولي در اصل از انشعابات عالم تشيع بودند. اما درباره راز ختم نبوت مطالبي را كه جناب آقاي فصيحي فرمودند بسيار به جا و درست.

براي راز خاتميت بايد ببينيم فلسفه بعثت چيست؟ چرا انبياء قبلا مبعوث مي‌شدند و حالا چرا مبعوث نمي‌شوند. اين تحليلي است كه اغلب بزرگان ما همين تحليل را بيان كردند. شهيد مطهري، استاد آيت الله جوادي آملي، آيت الله مصباح يزدي و ديگر انديشمندان حوزوي كه بحث را مطرح كردند غالبا به اين شكل بحث را طرح كردند. گفتند اگر مي‌خواهيم بفهميم كه چرا پيامبري، پايان پذيرفت، بهترين راهش اين است برويم ببينيم چرا انبياء ارسال مي‌شدند، مبعوث مي‌شدند، بعد از آن كه عوامل بعثت را به دست آورديم، بياييم تحليل كنيم. ببينيم اين عوامل در عالم اسلام هست يا نيست. اگر نبود معلوم مي‌شود كه چرا خاتميت رخ داده. اين يك گونه تحليل است. كار درستي است. همين كه فرمودند مثلا شرايع قبلي تحريف مي‌شد، اما شريعت اسلامي تحريف نشده، شرايع قبلي كافي نبود، اما شريعت اسلام كافي است و مباحث ديگري به نظرم مي‌رسد. اولا بايد اثبات شود اديان پيشين تحريف مي‌شدند. اسناد تاريخي، اسناد جامعه شناختي و مسائل مختلفي بايد پيگيري شود. بايد اثبات كنيم كه اديان قبلي تحريف شده‌اند. پيروان آن اديان به اين سادگي آن را نمي‌پذيرند. اثبات اين‌كه اديان قبلي كافي نبودند، اما دين اسلام كافي است، براي طرف مقابل ما كار مشكلي است. نمي‌گويم كار نادرست است توجه كنند دوستان اين تحليل تحليل معقول ومقبولي است اما اگر بتوانيم تحليل ديگر هم داشته باشيم بهتر اين مؤنه‌ها و زحمت‌ها را نداشته باشد ما بگوييم اصلا با اديان قبلي كاري نداريم، خود اسلام مدعي خاتميت است، خود اين دين پيامبرش مي‌گويد من خاتم اديان و پيامبر هم گفته من پايان دهنده پيامبران هستم. بياييم بررسي كنيم. انسان را مي‌شناسيم، نيازهايش را مي‌دانيم، محدوديت‌هاي عقلي و قواي ادراكي‌اش را كه اشاره فرمودند مي‌دانيم، ببينيم اين دين چه دارد كه مي‌تواند تا ابد بماند و ما را بي‌نياز از دين ديگري كند. به تعبير ديگر يك تحليل درون ديني كنيم و بررسي كنيم ويژگي‌هاي قرآن را به عنوان متن اصيل و اوليه دين اسلام. به نظر بنده تنها چيزي كه نشان مي‌دهد اسلام ختم اديان هست همين قرآن است و همين هم كافي است. اما قرآن مي‌گويد، عقل هم حجت است. همين قرآن هم مي‌‌گويد من كه ماندم و اگر ماندني هستم به خاطر امامت اولوالامر است. همين قرآن هم مي‌گويد سنت پيامبر هم حجت است. سيره پيامبر هم حجت است. مجموع اين‌ها راز ختم نبوت را به نظر بنده، كامل تحليل مي‌كند. بنده اين را؛ تفصيل بيشتري در كتاب «خاتميت و امامت» آوردم.

در راز خاتميت نقش شخصيت پيامبر را هم در نظر بگيريم؛ يعني اگر بخواهيم يك تبيين زيبايي از راز خاتميت ارائه بدهيم؛ خود اين شخص هم بايد يك شخص ويژه‌اي باشد. نكته‌اي هم در رابطه با فرمايشات جناب آقاي صمدي به عنوان تكميل عرض كنم. براي رابطه خاتميت و امامت خوب اين شبهه مشهور زياد مطرح شد. به نظر بنده هم چنان كه دوستان درست فرمودند راهش به نظر بنده اين است اگر مي‌خواهيم رابطه خاتميت و امامت را بگوييم هم چناني كه دوستان فرمودند، اولا خاتميت مسأله درون ديني است، نه بيرون ديني. معنايش هم چنان كه فرمودند اين است. يعني اگر اسلام اعلام خاتميت مي‌كرد ما به عنوان انسان عاقل تنها نمي‌توانستيم خاتميت را اثبات عقلي منهاي دين كنيم، اما اسلام مسأله را طرح كرده و گفته بنابراين هر تحليلي از خاتميت، بايد با مجموعه اسلام سازگار باشد.

متأسفانه ما خيلي در تحليل‌هايمان تك بعدي نگاه مي‌كنيم. به مسأله اسلام نگاه سيستمي نمي‌كنيم. يك حديث كه اسلام نيست. يك مؤلفه كه نيست، مجموعه‌اي از مؤلفه‌هاست. يك سيستم است. هر جزئش را كه مي‌خواهيد تحليل كنيد بايد با بقيه اجزائش هم سازگار باشد. نمي‌شود تحليلي از خاتميت ارائه بدهي و با آن نبوت را مثلا زير سؤال ببري. نمي‌شود تحليلي از خاتميت ارائه بدهي و با آن نماز و روزه و ساير معارف ديني را زير سؤال ببري. اين معقول نيست، هم‌چنان كه در تحليل سخن هيچ كس معقول نيست شما يك شعري از حافظ بخواهيد تحليل كنيد بايد با بقيه اشعارش هماهنگ باشد.

روش عقلايي فهم متن، همين را اقتضاء مي‌كند. قواعد هرمنوتيكي همين را مي‌گويد كه شما مي‌خواهيد يك متن را بفهميد با ساير مجموعه بايد فهميده شود. بنابراين تحليل از خاتميت بايد به گونه‌اي باشد كه اين‌ها را هم پوشش بدهد، امامت را هم در دل خود بگنجاند؛ هم‌چنان كه دوستان اشاره كردند در فلسفه ختم نبوت نمي‌شود از نقش امامان غافل بود. اگر امامت را ناديده بگيريم بنابراين مرحوم اقبال لاهوري حق داشت اين را بگويد كه خاتميت به معناي پايان يافتن حجيت سخن هركسي است كه مدعي ارتباط با غيب است. اين تحليل ايشان به عنوان يك انديشمند سني كه امامت را به معناي شيعي‌اش قبول ندارد از ايشان پذيرفتني است، اما يك شيعه بخواهد اين طوري تحليلي كند اصلا معنا ندارد. اگر بخواهيم خاتميت را تحليل كنيم اين مؤلفه را بايد با ساير مؤلفه‌هاي دين با هم ببينيم و با هم تحليل‌شان كنيم. در آن صورت خيلي از سؤالات در رابطه با امامت و رابطه امامت و خاتميت حل خواهد شد.

پرسش و پاسخ

سؤال: اگر امامان حق تشريع ندارند پس ولايت تشريعي ائمه به چه معنا است؟

استاد شريفي: ما حق تشريع و ربوبيت تشريعي را فقط براي خداوند قائليم. ربوبيت تكويني و تشريعي از آن خداست. هيچ كس در اين عالم حتي پيامبر هم حق تشريع ندارد. اگر احاديثي هم كه فرموده‌اند در بعضي از موارد پيامبر تشريع كرده، سندشان هم معتبر و حجت باشد، معنايش اين است كه پيامبر دوست داشت اين گونه خداوند چيزي را تشريع كند و إلا پيامبر نمي‌تواند از جانب خودش حرفي بزند: و ما ينطق عن الهوي إن هو إلا وحي يوحي هيچ پيامبري هم حق تشريع ندارد، چه برسد به ائمه. ائمه مفسر بودند پيامبر مبلغ بود. پيامبر تشريعي كه از ناحيه خدا مي‌شد حكمي كه از ناحيه خدا مي‌شد وحيي كه آن موظف بود آن را يك ذره‌اي كم و كاست آن را ابلاغ كند ولايت تشريعي به اين معنا هرگز ندارد. در مواردي مثل حق حكومت حق حكومت مال خدرسد. مثلا امام صادق (ع) از پدرش نقل مي

برخي از علاست، ولي خدا مي‌تواند به كسي واگذار كند و اين كار هم خدا مي‌تواند در روي كره زمين حكومت كند واگذار مي‌كند، اذن مي‌دهد در اين صورت ائمه انبياء بايد ديد كه اذن داده شده يا نه، پس اصل مسأله اين طوري است. بحث تشريع و تكوين و ولايت و ربوبيت تشريع و تكوين مال خداست و خداست فقط. مال كسي ديگر نيست.

استاد صمدي: بديهي است كه ربوبيت تشريعي از اختصاصات خداوند است. مراد اين است كه تشريع پيامبر اكرم، يعني آوردن دين، آوردن قانون. آيا اوصيا و جانشينان پيامبر چنين حقي را دارند؟ ظاهرا اين مسأله هم در روايات مطرح‌ شده‌اند و هم دلايل خاتميت پيامبر خاتم آن را نفي مي‌كند. چنان كه اميرالمؤمنين (ع) در مراسم رحلت پيامبر اكرم فرمود: با موت شما چنان ضايعه شامل حال جامعه بشري شد كه با موت احدي غير از شما اين مشكل پيش نمي‌آمد. اين كه گفته مي‌شود ائمه (ع) حق تشريع ندارد، يعني حق قانون‌گذاري ندارد و اين منافاتي با ولايت تشريعي ندارد. ولايت تشريعي يعني آن شأن متولي بودن پيامبر را ائمه دارند. بالاخره پيامبر خاتم يكي از شئونش متولي بودن و امام بودنش است. پيامبر خودش ولي دين است. آن ولايت به معناي سرپرستي و توسعه دادن دين و اجرايي آن است. ولايت تشريعي ائمه به اين معني است، نه به آن معنايي كه جعل قانون كنند.

سؤال: چرا خداوند اين ظرفيت و تحمل را به خود اقوام گذشته نداد كه آن‌ها خاتم باشند؟

استاد صميمي: اين را مي‌توانيم از اول بگوييم كه چرا حضرت آدم يگانه پيامبر الهي نبود؟ و يا حضرت نوح آخرين پيامبر نبود و دين حضرت نوح خاتم‌الاديان مي‌شد و بشر هم با قدرت تكوينيه الهي به عنوان بشرهايي كه كامل‌ترين معارف را مي‌توانند درك كنند مطرح مي‌شد. فكر مي‌كنم سؤال حالت تسلسل پيدا مي‌كند. شريعت‌هاي آسماني براساس طبع بشر است. اگر بشر، بشر و انسان، انسان است، رشد انسان و تكامل او، تدريجي است، يعني جوهره وجودي انسان به گونه‌اي است كه تدريجا به سوي تكامل گام برمي‌دارد؛ با تعامل با طبيعت و با اجتماع، تعالي مي‌يابد. روي اين جهت آئين‌هاي گذشته براساس ميزان ظرفيت امت زمانش باشد به همين لحاظ مي‌گويند كه نمي‌شود گفت مثلا دين اسلام با توجه به قوم نوح نسبت به آئين نوح كامل‌تر بوده. چون آن چيزي كه نوح آورد براي امت نوح بود. آن چه عيسي آورد براي امت عيسي. و براي امت اسلام هم آن چه پيامبر اسلام آورد. سرشت انسان به گونه‌اي است كه با تعامل با طبيعت و با گذشت زمان كامل مي‌شود. همان طور كه كودك تا مراحل سن تكاملي مي‌رسد و به سن بلوغ، به تدريج بالا مي‌رود و از نظر تاريخي نيز انسان همين طور است. بشر نخستين در وضعيت بسيار بسيط وساده‌اي قرار داشت تا بشري كه در زمان پيامبر رسيد كه مي‌توانست طرح كلي معارف اسلام و معارف دين الهي را دريافت بكند.


١١:٤٣ - يکشنبه ٢٤ ارديبهشت ١٣٩١    /    شماره : ١٨١٤٨    /    تعداد نمایش : ٦٣٧


نظرات بینندگان
این خبر فاقد نظر می باشد
نظر شما
نام :
ایمیل : 
*نظرات :
متن تصویر:
 





بازديد کنندگان اين صفحه: 72244 بازديدکنندگان امروز: 34 کل بازديدکنندگان: 3461944 زمان بارگذاری صفحه: 1/2031
قم چهار راه شهدا خیابان حجتیه تلفن 37182125-025 - تمامی حقوق این سایت برای مجتمع آموزش عالی فقه محفوظ است.